خون بها


قال الله تعالی:

من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعليّ ديته و من عليّ ديته فانا ديته / آن كس كه مرا طلب كند، من را مي يابد و آن كس كه مرا يافت، من را مي شناسد و آن كس كه مرا شناخت، من را دوست مي دارد و آن كس كه مرا دوست داشت، به من عشق مي ورزد و آن كس كه به من عشق ورزيد، من نيز به او عشق مي ورزم و آن كس كه من به او عشق ورزيدم، او را مي كشم و آن كس را كه من بكشم، خون‌بهاي او بر من واجب است و آن كس كه خون‌بهايش بر من واجب شد، پس خود من خون‌بهاي او مي باشم

کودک و باغ

نام شعر : کودک و باغ

مرتضی جوشقانی - اردی بهشت ماه1390

====================================

خاک باغی سوخت در حسرت نمناکی اش

میوه ای  از رنگ خود با باغبان حرفی نزد

طعم انگوری  بجز  در  خم دگر باقی نماند .

آب در تقسیم  تقریبی نداشت.

آسمان با مردمش خشکی نمود.

جوی ها در قعر خود، بیکار ماند

ابرها خواب عبور باغ بود.

 

حرفها  ، امیدها  لبخندها

انتظار و غصه میرابها

منتظرهارا صدا آشفته شد

برگها را توان فرسوده شد

بو ته های خاک هریک  بی شکیب

بی صدا و بی رمق، بی عندلیب

 

کودکی از باغ به ارامی گذشت

در گلویش هق هقی در خواب بود.

نقش  افکارش به دیواری نبود

در نوازش، یادی از یادش نبود

بازی  افکارش هم بازی نداشت  

غصه فقدان او جایی نداشت.

هیچ کس هم صحبت خوابش نبود

هیچ تقویمی به پندارش نبود

 

چون صدای پای او در باغ رفت

آن همه اشیاء باغ در نشر شد

یا همان لحظه که خوابش او را می سپرد

لحظه ای با خاک در پیوند شد

خشکی و اندوه هر دو وا نشت

مرغ روح باغ ناگه سر رسید

 آسمان درونش را شکافت

بند بند پیکرش را در نورد

تخم خوابها رویش گذاشت

او به رویا رفت و جسمش خواب شد

باغ هم لختی برایش ناز شد

حرفهای  ساقه ها  و کفش او

درد دل با وصله همرنگ او

برگها و باد لالا یش شدند

شاخه ها سایه بر اندامش شدند

مرغ ها آهنگ بر پژواک دوست

سنگ ها بی تحرک در سکوت

تا مباد آنک که کودک بر جهد

خواب از ذهنش به ناگه پر زند

 

خاک باغ اما دگر نمناک بود

;}

سلیمان پیامبر و مورچه عاشق


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی
رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می
گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.

الهی

نویسنده : مرتضی جوشقانی - فروردین ماه 1392

الهی

الهی بر ما بخند  تا اندوه بجای مانده از عهد قدیمی مان کمرنگ شود و داستانهایی از آغاز زمین بگو و از نبرد سهمگین انسان و زندگی که گاهی شیرینی شکست آن ماندنی است . دردهای ناگفته ای  که بواسطه عدم بروزشان همچنان نامعلوم مانده اند.

آنان که رازهای نسخه قدیمی مکتوبات اشراق را آموخته اند قادر به تعریف اندوه های تازه اند و قادرند تا تو را بر درکی نو، از غمی تازه آموزش دهندو مولود حزنی نو برای باورهای زندگی متمدن تو باشند و بر آن باشند تا تو را بیاموزانند که در عصر آهن نیز میتوان بر اندوه های آشفته آدمیان گریست وتو را به آن باور  رسانند که دلخوشی از عدالت، بطالتی بیش نیست و ظلم گاهی زاییده همین بطالت است.

 من از تو پرسیدم اشراق چیست ؟

گفتی یعنی اشراف بر قدیم زمین و ترسیم حرکت مخلوقات در ذهن پر از تشویش خود تا به نوعی بر اندیشه خلقت و اهداف آفرینش آگاهی یابی

و من لحظه ای بر این ترسیم خندیدم .

با خود گفتم :

دیر وقتی است که من بر رستن گیاهی خرد از خاک و یا خیال زنبوری در پرواز به سوی گلی دور و نحوه طاعتش از غریزه درونی و قدیمی اش درجستجوی علفزاری دور،  و یا دلواپسی شاخک های تازه کار مورچه ای جوان در تشخیص مسیری دراز،ویا تجسم  تغذیه یاخته ای خرد در عمق  تاریک خاک ، اندیشیده ام

دیر وقتی است که تقاطع پای گنجشک و شاخه درخت و آغاز سرود نامفهومشان را نیز  باور کرده ام و آن را بر بود حدیثی حزین و کهن تشخیص داده ام  هر چند که محتوای آن را نفهمیدم. من حرارت صدای سوختن هیزم های درختان خشک را در ذهنم احساس کرده ام و باور داشته ام که مرگ درختان در حافظه باغ ها باقی می ماند و خاک در افسردگی خیالشان به تکاپوی تکثیرشان  می پردازد و خاکستر پس مانده آنان در اجاق های خاموش اتاق های باغ، اثباتی است بر اندیشه نهانی که صاحب این باغ بر آن تصمیم داشته است و .....

- تو چندی است می دانی  که صدای آواز آب در مقاطع مختلف جوی باغ با هم متفاوت است و نیز می دانی که قانون اعداد بزرگ در ذهن ناخودآگاه زمین جاری است و سرانجام حزن، چیزی جز حزن نیست . تو راز سکوت و سکون درختان را آموخته ای و دعای باران را در استجابت تبخیر دیده  ای و خوب می دانی که هیچ روان بزرگی بر هیاهوی ماده ها نیامیخته است.

- آری من می دانم و خوب می فهمم که نه نهال بادام انتهای باغ بغایت از بودن انتهای باغ غمگین است  و نه درخت قیسی ابتدای باغ اندکی خشنود است و نه بوته تیغ دامنه کوه آرزوی رستن در جایی دگر داشته است.

می دانم  زنبوران  باغ در جستجوی گل ها از درب باغ عبور نمی کنند و هیچ یک بر خواهش غریزیشان در فهم شهد گلها چیزی   از منابع کهن خود نیاموخته اند. و بر سنت دیرینه و اساطیریشان اندکی تخطی نکرده اند و بدین سان است که عسل مزه اش را سالهای سال از دست نداده است و این همان دلیل فرمانبرداری از فطرت ذاتی کهن زندگی شان است. غریزه های جهت یاب دورنش با جهات اربعه بیرونی در تضاد نیست. وهیچ زنبوری از سرنوشت خود به تردید به تولید عسل نپرداخته است. هیاهوی لانه مورچه ها خیال سکوت را به ذهن می رساند. درختان کهن سال به شکوه ایستاده اند و بر این سکون متمادی  سالها ی سال کسی نمیداند خسته شده اند یا در فکرو خیال تنهایی خود تنها مانده اند. در نحوه رشد شاخه های آنان یا در زاویه چرخش برگها چه حکایتی است؟یا اندیشه وجود هوش نباتات و خواهش گیاهان از چیست؟آنان هم دچار غمی بزرگ هستند و یا سکوت مدیدشان عقوبت کدامین گناه آنهاست؟

عجب حکایتی دارد این همه پیوندهای گمشده خلقت تو !

پرواز مرغی از حجم درختی بزرگ صدای گسستن میدهد و در این آواز پر تفکر ، پرسش دلیل انتخاب درخت، توسط این مرغ رنج آور است.

از درخت ها و زنبور ها که بگذریم به آدمیان میرسیم. ترسیم خیال آنها گاهی چه عذاب آور و گاهی هم چه با نشاط است .حسرت داشتن ها  حیرت آور است.

پارسال به من گفتی همه درختان  سرتاسر تمام باغ های زمین قبل از مکش آب زمین به ارزیابی محتوی آن نمی پردازند و اساسا هیچ درختی مقلد درخت دیگری در طرح  تشنگی ریشه ناپیدایش نیست. و تشنگی اندیشه ای است که هر بار تلاقی پلک و تفکر را موجب میشود.

گفتی نه درختی بر ناپایداری و نااستواری آسمان ، دلبستگی اش را بر آب از دست داد و نه گوسفندی بر کراهت نام خود تردید کرد.و نه آنکه خداوند لحظه ای بر انذار فرشتگانش اندکی حسرت خورد.

چه  خوب یادم می آید بر من هشدار دادی که رموز ناپیدای عناصر طبیعت را مدتهاست بر خرد ورزان پوشیده نگه داشته ای و گاه وبیگاه به آنان گفته ای که تنها،  خرد آنان راهی برای کشف حقایق ناگفته خلقتت نیست پس بی دلیل بر این رموز خرد ورزی نکنند و سعی در درک علت معلول این لایتناهی بر نیایند که دیوانگان تلنگر عاقلان در زحمت خرد ورزیشان است.

کهکشانها شاهکار حیرت اند!  و تنها مکانی است که واژه هایی چون فراتر،  ناتمام،  دور ، سفر معنی دارد  . و عجیب است که در این فضای لایتنهاهی، نخستین واژه متبادر به ذهن، تنهایی است.

بیکران خاموشی که دراندیشیدن بر آن ، به ناگاه هر چیز را فراموش میکنی و یگانه موضوع تفکرت ابدیتی است که به چشم نمی آید.  و هنوز انسانی از فرط این نادانستگی اش نه به خلق قصه ای پرداخته و نه بر فلسفه ای اصرار ورزیده است.

آیا ما تنها موجودات عرصه پراعجاب خیال زندگی در کهکشان بزرگ هستی هستیم و یا شاید در این فضای لایتنهاهی اندوهی بس بزرگتر از آنچه که ما خیال اندوه بر آن داریم هم بر گردن مردانی بزرگ سنگینی میکند؟

بزرگان  کرات دیگر تو با بزرگان زمین ما در چه متفاوت اند و آیا آنان نیز بسان بزرگان ما خاموشی شان، طرح  دلیل تنهایی شان است ؟ تعریف وهم آنان چگونه است ؟ و وهم بر خیال آنان است یا مردمانی که به خیال آنان وهم دارند. !

سکوت بر چه دارند و زخم های کهنه شان به کهنگی عمر آدم شان است ؟

 

تفسیر تکان بوته های گل رنگ بر کدامین احساس کودکی تفسیر می شود و بزرگان به چه نحو بر غفلت آمده در علفزاری بزرگ را منتج  بر ادراک خیال تو می دانند؟اندوه مردمان پشت کوه تفاوتی بر زندگی خالی آنها خواهد داشت ؟

آواهای جاویدان دشت های سبزش خیال چند یک از مردمانش را به یغما می برد؟  و آیا آنجا کسانی هستند که برای  سلامتی آفتاب هم به او سلام دهند؟

قبول نیست . ما را براین همه سوال تنها نهاده ای . پندارهامان از فرط گمان خسته شده اند. پیکره پرسش های ما با حیرت هایی بزرگ آمیخته اند و ما همچنان بر هر دوی حیرت  و پرسش در پس این همه دیوارهای فرصت تنها مانده ایم .

بر جاده های سلوک پای انداخته ایم و رو یای دست یابی به سوالی بس خرد جاده را از یاد ما برده است آوای مرغان خوشخوان در این جاده محسورمان نموده است و آیا ما سرگران از این همه امید جاودانه خواهیم شد؟

 

 

لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ

عشق بازانی چنین مستحق هجرانند

حافظ

احوالات شیخ ابوسعید ابوالخیر

گویند ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.
جند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.


در وقتی كه شیخ (ابوسعید) به نیشابور بود, روزی به گورستان حیره میرفت. چون بر‌ سر خاك مشایخ رسید، جمعی را دید آن‌جا كه خَمر (شراب) می‌خوردند و چیزی می‌زدند. صوفیان در اضطراب آمدند، خواستند كه ایشان را اِحتساب (نهی كردن از اعمالی كه ‌در شرع ممنوع است) كنند و برنجانند. شیخ مانع شد. ‌چون نزدیك ایشان رسید، گفت: خداوند چنان‌كه در این جهان خوشدل می‌باشید در آن جهان نیز خوشدلتان داراد! جماعت برخاستند و جمله(همگی)، در ‌پای شیخ افتادند و خَمر‌ها بریختند و سازها بشكستند و از (با) یك نظرِ شیخ از نیكمردان شدند

ادامه نوشته

احوالات ابوالحسن خرقانی

وگفت:
راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت به همان تعداد بنده که  است به خدای تعالی راه  رسیدن است.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا مرا به راهی بر و نشان ده  که من باشم و تو  و هیچ خلقی در آن نباشند.
اندوه در پیش من نهاد.
گفت:

این اندوه باری گران و گزاف  است خلق نتوانند کشید.

***********


هر که در این سرا در آید نانش دهید
و از ایمانش مپرسید
چه آنکس که به درگاه خدا به جان ارزد
البته به درگاه بوالحسن به نان ارزد

 



ادامه نوشته

متن کامل اتاق آبی سهراب سپهری


 اتاق آبی   (سهراب سپهری)

ته باغ ما ، یك سر طویله بود . روی سر طویله یك اطاق بود ، آبی بود.
اسمش اطاق آبی بود (می گفتیم اطاق آبی) ، سر طویله از كف زمین پایین تر بود. آنقدر كه از دریچه بالای آخورها سر و گردن مالها پیدا بود. راهرویی كه به اطاق آبی می رفت چند پله
می خورد . اطاق آبی از صمیمیت حقیقت خاك دور نبود ، ما در این اطاق زندگی می كردیم. یك روز مادرم وارد اطاق آبی می شود. مار چنبر زده ای در طاقچه می بیند ، می ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبی كوچ می كنیم ، به اطاقی می رویم در شمال خانه، اطاق پنجدری سفید ، تا پایان در این اتاق می مانیم، و اطاق آبی تا پایان خالی می افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهایانیسم جاوا است . به جای mordaها در جهات اصلی نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز می بینی "ترحم" در جنوب است. هیچ كس اطاق آبی را نكشت .
در بودیسم جای Lokapalaها را در جهات اصلی دیدم. رنگ آبی در جنوب بود. اطاق آبی هم در جنوب خانه ما بود . یك جا در هندوبیسم و یك جا در بودیسم. رنگ سپید را در شمال دیدم، اطاق پنجدری شمال خانه هم سپید بود . چه شباهتهای دلپذیری ، خانه ما نمونه كوچك كیهان بود ، نقشه ای cosmogoniqueداشت. در سیستم كیهانی dogonهای آفریقا ، جای حیوانات اهلی روی پلكان جنوبی است ، طویله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زیاد بود ، گنجی در كار نبود ، من همیشه برخورد با مار را از پیش حس كرده ام. از پیش بیدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. می دانم كه هیچ وقت از نیش مار نخواهم مرد.
در میگون ، یادم هست ، روی كوه بودیم ، در كمر كش كوه
می رفتیم. یك وقت به وجودم هشداری داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگویم در سر پیچ به ماری می رسیم ، آن كه جلو می رفت فریاد زد : مار. و یك بار دیگر ، در آفتاب صبح ، كنار دریاچه تار روی سنگی نشسته بودم . نگاهم بالای زرینه كوه بود ، از زمین غافل بودم ، به تماشا مكثی داده شد . پیش پایم را نگاه كردم : ماری می خزید و می رفت. كاری نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپیوندیم. یك mantra از آتار و اودا بخوانم. و یا بگویم : Nalla Pambou .

 


ادامه نوشته

ساده باشیم

ساده که میشوی
  همه چیز خوب میشود
 
خودت
 غمت 
 مشکلت
 غصه ات
 هوای شهرت 
 آدمهای اطرافت
 حتی دشمنت
 
 
یک آدم ساده که باشی
 
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
 که قیمت تویوتا لندکروز چند است
 فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
 
مهم نیست
 نیاوران کجاست
 شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
 کدام حوالی اند
 
 رستوران چینی ها
 گرانترین غذایش چیست
 
 
ساده که باشی
 
 همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
 همیشه لبخند بر لب داری
 بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
 زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی 
 
 آدم برفی که درست میکنی
 شال گردنت را به او میبخشی
 
 
ساده که باشی
 
همین که بدانی بربری و لواش چند است
 کفایت میکند
 نیازی به غذای چینی نیست
 آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی
 
 
 
آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند مثل تو!
 

داستان دار زدن منصور حلاج

ماجرای دار زدنش :کشته شدن منصور در عین حال یکی از غمگین ترین و مشهور ترین پیام اسرار را در تاریخ عرفان دارد. بعد از اینکه وی را برای دار زدن آماده کردند به نقل از کتاب تذکره اولیا عطار نیشابوری و نامه مریدش احمد بن فاتک بیان می کند :

یک روز قبل از آن ،  منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند .... وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد. شبلی به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت. صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند....
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند. در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید- و شعر معروف حلاج را می خواند:
- یاران مرا بکشید.حیات برای من مرگ است.مرگ برایم حیات است...
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
- آنکه من دوستش دارم من است. ما دو جانیم در یک تن...
... آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد

وقتی منصور نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود، درخواست تا سجده خود را برای وی روی به قبله بگستراند. بعد منصور با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کُشندگان خود را دعا کرد و بخشود. سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد...

پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صدهزار آدم جمع شدند . درویشی در میان آدم ها از میان آمد و از حسین پرسید که عشق چیست ؟ گفت : "امروز ، فردا و پس فردا بینی! آن روز بکُشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی  عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: این چیست ؟ گفت :« معراج مردان سردار است.»
پس همه مریدان وی گفتند: "چه گویی در ما که مریدانیم و اینها مُنکرند و ترا سنگ خواهند زد؟"

 گفت : "ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حُسن ظنّی بیشتر نیست ولی آنهایی که سنگ میزنند از قوّت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصول هست اما حُسن ظن فرع است!".
همه کس بدو سنگ می انداختند؛ اما شبلی را به او گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گِلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او آه می کشم  که او می داند که نمی باید اندازد»
پس دست حسین حلاج را جدا کردند خنده ای زد! گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مَرد آن است که دست صفات که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند!» 

بعد پاهایش را بریدند و باز تبسمی کرد ، گفت :" بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید ".»
پس او دست بریده خون آلود بر روی صورت مالید تا هر دو ساعدش را خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : "چون خون بسیار از من برفت و می دانم که رویم زرد شده است. شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است!!»  (باید بگم در منطق الطیر عطار هم این قسمت گلگونه مردان مربوط به حلاج به زبان شعر با نهایت زیبایی آمده است)

از وی پرسیدند "اگر روی به خون سرخ کرد چرا ساعد را خون آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن الان به خون است.»
پس چشمایش را در آوردند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، سپس گوش و بینی وی را بریدند و با شعر گفت:

در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود ،گاهی این و گاهی آن
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.

آخرین سخنش آن بود که با بانگ بلند فریاد زد برای واجد همان بس که واجد او را به جهت خویش یکتا کرده باشد!!... به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد. چون در همان لحظه بود که زبانش را بریدند و هنگام نماز شام ، شمشیر جلاد - ابوالحارث سیاف خلیفه - سرش را از تن فرو افکند. صدای فریاد از جمع برخاست. شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد. یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.ابن خفیف را در آن غوغا ندیدم و اگر بود پیداست که چه در چه حالی بود.
 خواهر حلاج (حنونه) با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود - نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت. پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.صدای حمد-پسر حلاج- برخاست:نیم مرد ، کدام است؟ مرد از آنکس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟ زن که از شدّت اندوه عقل خود را از دست داده بود فریاد زد: اگر تمام مرد بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام مرد بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.اگر تمام مرد بود...از شدت گریه ادامه نداد.
وقتی پیکر بیجانش را مثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در رود دجله فرو می ریخت از هر ندای الله برمی آمد؟ ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت. کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت. همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله طور تبدیل کرده بود ، ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟

گویند که زمانی که خاکسترش را در دجله ریختند روزهای بعد چنان آب دجله خروشان و بالا آمد که بیم سیل آمدن در شهر های اطراف می رفت.

 بایزید بسطامی گفت : چون او را دار زدند . دنیا بر من تنگ آمد . برای دلداری خویش شب تاسحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم . چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی ازآسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه میپرسی ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد : او را سرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش کرد . پس عاقبت کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.

به قول حافظ که در باب منصور فرمود :

 آن یار کزو گشت سر دار بلند      /    جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

بعد از مرگ وی :

بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و سوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.

هنوزم کسانی هستند که او را درک نکرده اند و به راستی راز "انالحق " گفتن حلاج چه بود؟ چه بود که آن مرد خردمند را به چنان اطمینانی رسانده بود که وقتی تک تک اعضای بدنش را جدا می کردند با تبسم و لبخند دیگران را متحیر کرده بود؟

استاد شفیعی کدکنی در شعری زیبا در خطاب به منصور می گوید :

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند ؟

بیشک هنوزم نام حلاج لرزه بر اندام دروغ گویان پیر دنیا پرست و شکم پرستان می اندازد. 


شاعران و عارفان بیشماری در باب وی شعرهایی گفتند و سخن ها آوردند اما اون بیشک خود را از اشکال فیزیکی خداوند در روی زمین می دانست و این یکی از اندیشه های پایه در عرفان است.

به قول یداله رویای : بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است. یازده قرن از او می گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده اند: هویت های قومی، هویت های مذهبی، هویت های فرهنگی و ملّی شان را به رخ هم می کشند. در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده اند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم. ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری. خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم. و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی اش بالای دار رفت، ایده ای که همه ی ایدئولوی های دیگر را پشت سر می گذارد.

شاید هیچ کس به شسته و رُفتگی عطار این راز بزرگ را در یک بیت نگفته باشد:

تو مباش اصلا ، کمال این است و بس    /         تو ، زتو ، گُم شو ، وصال این است بس 

مولانا در مثنوی خویش بارها فریاد می زند که ای بشر برای رهایی از تیرگی ها و بدبختی های دنیا باید از هویت خود رها شوید .این هویت ماست که نفس ما را مانند اژدهایی خون آشام ساخته و برای او یک شخصیت ساخته و مدام در برابر عشق ، گردن فرازی می کند.

در واقع یکی از گرفتاری نفس ما در بند بودن تقلید و اتوریته ها (باور های اجباری) در جامعه است که ما را بدین روز انداخته و برای ما چنین هویتی ساخته و شگفتی اینجاست که  هنوز هم کسانی هستند بعد از ۱۱۰۰ سال در بند بعضی این اتوریته ها هستند و بجای رهایی خود از این قفس و بدبختی و بربریت با اینکه اصلا در مقامی نیستند که در این مفاهیم نظری بدهند به حلاج و دیگر عارفان که در بند نیستند ایراد می گیرند.

مولانا در نکوهش این خصوصیت نفس یعنی دربند اتوریته ها و تقلید ها بودن می گوید :

 

چشم داری تو ،به چشم خود نگر         /       منگر از چشم سفیهی بی خبر

گوش داری تو ، به گوش خود شنو          /        گوش گولان را چرا باشی گرو؟

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن      /        هم به رای و عقل خود اندیشه کن


منبع :http://daftaredanaei.blogfa.com