بایزید
سعدی میگوید یک روز صبح زود بایزید بسطامی عارف مشهور از حمام بیرون میآمد. طبیعتا پاکیزه شده بود و چون روز عید بود لباس نو پوشیده بود. همین طور که از کوچهای رد میشد یک نفر که حواسش نبود تشتی پر از خاکستر را بر سر بایزید خالی کرد. همراهان انتظار داشتند بایزید که حسابی سر و دستارش آشفته و آلوده شده بود به آن شخص اعتراض کنند اما دیدند که بایزید مشغول شکرگزاری به درگاه خداست. پرسیدند: حالا اگر اعتراض نمیکنی چرا دیگر شکرگزاری میکنی؟ بایزید گفت: من آنقدر بدی و نافرمانی کردهام که سزاوار شعلههای داغ آتش دوزخ هستم چرا باید به خاطر یک مشت خاکستر سرد که بالاتر از لیاقت من است عصبانی شوم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 1:3 توسط مرتضی جوشقانی
|