الهی

نویسنده : مرتضی جوشقانی - فروردین ماه 1392

الهی

الهی بر ما بخند  تا اندوه بجای مانده از عهد قدیمی مان کمرنگ شود و داستانهایی از آغاز زمین بگو و از نبرد سهمگین انسان و زندگی که گاهی شیرینی شکست آن ماندنی است . دردهای ناگفته ای  که بواسطه عدم بروزشان همچنان نامعلوم مانده اند.

آنان که رازهای نسخه قدیمی مکتوبات اشراق را آموخته اند قادر به تعریف اندوه های تازه اند و قادرند تا تو را بر درکی نو، از غمی تازه آموزش دهندو مولود حزنی نو برای باورهای زندگی متمدن تو باشند و بر آن باشند تا تو را بیاموزانند که در عصر آهن نیز میتوان بر اندوه های آشفته آدمیان گریست وتو را به آن باور  رسانند که دلخوشی از عدالت، بطالتی بیش نیست و ظلم گاهی زاییده همین بطالت است.

 من از تو پرسیدم اشراق چیست ؟

گفتی یعنی اشراف بر قدیم زمین و ترسیم حرکت مخلوقات در ذهن پر از تشویش خود تا به نوعی بر اندیشه خلقت و اهداف آفرینش آگاهی یابی

و من لحظه ای بر این ترسیم خندیدم .

با خود گفتم :

دیر وقتی است که من بر رستن گیاهی خرد از خاک و یا خیال زنبوری در پرواز به سوی گلی دور و نحوه طاعتش از غریزه درونی و قدیمی اش درجستجوی علفزاری دور،  و یا دلواپسی شاخک های تازه کار مورچه ای جوان در تشخیص مسیری دراز،ویا تجسم  تغذیه یاخته ای خرد در عمق  تاریک خاک ، اندیشیده ام

دیر وقتی است که تقاطع پای گنجشک و شاخه درخت و آغاز سرود نامفهومشان را نیز  باور کرده ام و آن را بر بود حدیثی حزین و کهن تشخیص داده ام  هر چند که محتوای آن را نفهمیدم. من حرارت صدای سوختن هیزم های درختان خشک را در ذهنم احساس کرده ام و باور داشته ام که مرگ درختان در حافظه باغ ها باقی می ماند و خاک در افسردگی خیالشان به تکاپوی تکثیرشان  می پردازد و خاکستر پس مانده آنان در اجاق های خاموش اتاق های باغ، اثباتی است بر اندیشه نهانی که صاحب این باغ بر آن تصمیم داشته است و .....

- تو چندی است می دانی  که صدای آواز آب در مقاطع مختلف جوی باغ با هم متفاوت است و نیز می دانی که قانون اعداد بزرگ در ذهن ناخودآگاه زمین جاری است و سرانجام حزن، چیزی جز حزن نیست . تو راز سکوت و سکون درختان را آموخته ای و دعای باران را در استجابت تبخیر دیده  ای و خوب می دانی که هیچ روان بزرگی بر هیاهوی ماده ها نیامیخته است.

- آری من می دانم و خوب می فهمم که نه نهال بادام انتهای باغ بغایت از بودن انتهای باغ غمگین است  و نه درخت قیسی ابتدای باغ اندکی خشنود است و نه بوته تیغ دامنه کوه آرزوی رستن در جایی دگر داشته است.

می دانم  زنبوران  باغ در جستجوی گل ها از درب باغ عبور نمی کنند و هیچ یک بر خواهش غریزیشان در فهم شهد گلها چیزی   از منابع کهن خود نیاموخته اند. و بر سنت دیرینه و اساطیریشان اندکی تخطی نکرده اند و بدین سان است که عسل مزه اش را سالهای سال از دست نداده است و این همان دلیل فرمانبرداری از فطرت ذاتی کهن زندگی شان است. غریزه های جهت یاب دورنش با جهات اربعه بیرونی در تضاد نیست. وهیچ زنبوری از سرنوشت خود به تردید به تولید عسل نپرداخته است. هیاهوی لانه مورچه ها خیال سکوت را به ذهن می رساند. درختان کهن سال به شکوه ایستاده اند و بر این سکون متمادی  سالها ی سال کسی نمیداند خسته شده اند یا در فکرو خیال تنهایی خود تنها مانده اند. در نحوه رشد شاخه های آنان یا در زاویه چرخش برگها چه حکایتی است؟یا اندیشه وجود هوش نباتات و خواهش گیاهان از چیست؟آنان هم دچار غمی بزرگ هستند و یا سکوت مدیدشان عقوبت کدامین گناه آنهاست؟

عجب حکایتی دارد این همه پیوندهای گمشده خلقت تو !

پرواز مرغی از حجم درختی بزرگ صدای گسستن میدهد و در این آواز پر تفکر ، پرسش دلیل انتخاب درخت، توسط این مرغ رنج آور است.

از درخت ها و زنبور ها که بگذریم به آدمیان میرسیم. ترسیم خیال آنها گاهی چه عذاب آور و گاهی هم چه با نشاط است .حسرت داشتن ها  حیرت آور است.

پارسال به من گفتی همه درختان  سرتاسر تمام باغ های زمین قبل از مکش آب زمین به ارزیابی محتوی آن نمی پردازند و اساسا هیچ درختی مقلد درخت دیگری در طرح  تشنگی ریشه ناپیدایش نیست. و تشنگی اندیشه ای است که هر بار تلاقی پلک و تفکر را موجب میشود.

گفتی نه درختی بر ناپایداری و نااستواری آسمان ، دلبستگی اش را بر آب از دست داد و نه گوسفندی بر کراهت نام خود تردید کرد.و نه آنکه خداوند لحظه ای بر انذار فرشتگانش اندکی حسرت خورد.

چه  خوب یادم می آید بر من هشدار دادی که رموز ناپیدای عناصر طبیعت را مدتهاست بر خرد ورزان پوشیده نگه داشته ای و گاه وبیگاه به آنان گفته ای که تنها،  خرد آنان راهی برای کشف حقایق ناگفته خلقتت نیست پس بی دلیل بر این رموز خرد ورزی نکنند و سعی در درک علت معلول این لایتناهی بر نیایند که دیوانگان تلنگر عاقلان در زحمت خرد ورزیشان است.

کهکشانها شاهکار حیرت اند!  و تنها مکانی است که واژه هایی چون فراتر،  ناتمام،  دور ، سفر معنی دارد  . و عجیب است که در این فضای لایتنهاهی، نخستین واژه متبادر به ذهن، تنهایی است.

بیکران خاموشی که دراندیشیدن بر آن ، به ناگاه هر چیز را فراموش میکنی و یگانه موضوع تفکرت ابدیتی است که به چشم نمی آید.  و هنوز انسانی از فرط این نادانستگی اش نه به خلق قصه ای پرداخته و نه بر فلسفه ای اصرار ورزیده است.

آیا ما تنها موجودات عرصه پراعجاب خیال زندگی در کهکشان بزرگ هستی هستیم و یا شاید در این فضای لایتنهاهی اندوهی بس بزرگتر از آنچه که ما خیال اندوه بر آن داریم هم بر گردن مردانی بزرگ سنگینی میکند؟

بزرگان  کرات دیگر تو با بزرگان زمین ما در چه متفاوت اند و آیا آنان نیز بسان بزرگان ما خاموشی شان، طرح  دلیل تنهایی شان است ؟ تعریف وهم آنان چگونه است ؟ و وهم بر خیال آنان است یا مردمانی که به خیال آنان وهم دارند. !

سکوت بر چه دارند و زخم های کهنه شان به کهنگی عمر آدم شان است ؟

 

تفسیر تکان بوته های گل رنگ بر کدامین احساس کودکی تفسیر می شود و بزرگان به چه نحو بر غفلت آمده در علفزاری بزرگ را منتج  بر ادراک خیال تو می دانند؟اندوه مردمان پشت کوه تفاوتی بر زندگی خالی آنها خواهد داشت ؟

آواهای جاویدان دشت های سبزش خیال چند یک از مردمانش را به یغما می برد؟  و آیا آنجا کسانی هستند که برای  سلامتی آفتاب هم به او سلام دهند؟

قبول نیست . ما را براین همه سوال تنها نهاده ای . پندارهامان از فرط گمان خسته شده اند. پیکره پرسش های ما با حیرت هایی بزرگ آمیخته اند و ما همچنان بر هر دوی حیرت  و پرسش در پس این همه دیوارهای فرصت تنها مانده ایم .

بر جاده های سلوک پای انداخته ایم و رو یای دست یابی به سوالی بس خرد جاده را از یاد ما برده است آوای مرغان خوشخوان در این جاده محسورمان نموده است و آیا ما سرگران از این همه امید جاودانه خواهیم شد؟

 

 

لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ

عشق بازانی چنین مستحق هجرانند

حافظ

احوالات شیخ ابوسعید ابوالخیر

گویند ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.
جند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.


در وقتی كه شیخ (ابوسعید) به نیشابور بود, روزی به گورستان حیره میرفت. چون بر‌ سر خاك مشایخ رسید، جمعی را دید آن‌جا كه خَمر (شراب) می‌خوردند و چیزی می‌زدند. صوفیان در اضطراب آمدند، خواستند كه ایشان را اِحتساب (نهی كردن از اعمالی كه ‌در شرع ممنوع است) كنند و برنجانند. شیخ مانع شد. ‌چون نزدیك ایشان رسید، گفت: خداوند چنان‌كه در این جهان خوشدل می‌باشید در آن جهان نیز خوشدلتان داراد! جماعت برخاستند و جمله(همگی)، در ‌پای شیخ افتادند و خَمر‌ها بریختند و سازها بشكستند و از (با) یك نظرِ شیخ از نیكمردان شدند

ادامه نوشته